آدم هایی می امدند و می رفتند
آدم هایی می ماندند
آدم هایی می بردند و می رفتند
و باز هم آدم هایی می ماندند
وحیران رد پایی بودم شاید کسی نشانی ام را داشته باشد.میان انبوهی صورتک ها صورتکی که بر چهره ات بود نمی دانم از کسی ربوده بودی یا... اما ان را دوست داشتم و هنگامی که دوست داشتن برای بته ای بیابانی معجزه ای بود تو نمی فهمیدی که من شاید برای اولین بار بود که بدون منظور دوست میداشتم......... و تو ندیدی زمستان تنهایی هایم با دستان گرمی که فکر میکردم تا همیشه بهارم نکند نمیرود چگونه نا تمام ماند.
امروز باز هم برف ها بر سرم می بارندو تمام ان سال هال می روند.زمستان را دیگر نمی خواستم اما باز هم ان را هدیه میگیرم. این بار از تو.........
باورم نمی شود که بخواهی این اندازه زحمت را البته اگر هدر نمی دادی باور نمیکردم
با توام چرا در چشمانم خیره می شوی بی انکه بدانی چه می گذرد؟
کاش تمام این روزها می دانستی که چه می گذشت در چشمانی که به همه گیر میداد و همه به او گیر می کردند
کاش می شد گفت حرف هایی را که باید می گفتم ولی ریختن زیبا نیست ریختن آوار هایی که سال ها با دستانی پینه بسته نگاه داشتم تا نریزداما تو میروی و دستانم کرخ شده اند.تو میروی و این آوار در دلم می ریزد ... تو میروی و......
کرم های شب تابم را به تو هدیه می دهم انقدر روشن شده ام که تا اخر جاده را می خوانم کرم های شب تابم بی تابندان ها را با خود ببر و با ان ها بگو تمام نا گفته ها راو اگر روزی خاموششان دیدی بدان که دیگر نیستم
تو بهترین نبودی اما عزیز ترین نه عزیز ترین هم نبودی اصلا بودی یا نبودی مهم نیست کاش می گفتم تو مهربان ترین هستی اما دروغ نمی گویم؟شاید تمام این تهمت ها سزاوار انسانی زمینی است که همیشه دروغ می گوید پس این صفتها سزاوار تو نیست
تو مهربان نبودی اما قطره ای در دلت بود که هیچ گاه در دل مهربان ترین و عزیز ترین و بهترین هایی که اینگونه خطاب می شوند ندیده بودم
کاش در گنداب زندگی غرق نمی شدیم تا قطره ی کوچک دلمان فرار نمی کرد!
برو... التماس نمی کنم بمانی التماس نمی کنم چون هوا سرد می شود التماس نمی کنم چون زمستان چه بخواهم چه نخواهم می اید.حتی در بودن تو هم برف می بارد شاید توقع من زیاد بود اما این گونه زندگی را دوست داشتم .
از تو نمی رنجم حتی اگر سال ها نیایی
زیرا همان قطره ای که گفتم دیگر پیدا نمی شود
ولی باز هم پایان ماجرا زیبا نیست اصلا چرا باید زیبا باشد مگر پایان کدام قصه که شنیدیم زیبا بود ؟با قصه ها یاد کودکی هایم مجسم میشود که هیچ چیز را نمی فهمیدم و با پایانشان یاد امروز زنده می شود که از کودکی هایم بیشتر نمی فهمم
ان روز ها کسی با من بازی نمی کرد و تمام دغدغه ام از بی هم بازی ماندن بود و امروز همه بازی ام می دهند حتی تو
چند وقتی است که با تو هم بیگانه شده ام چند وقت دیگر بیگانه تر و چند سال دیگر شاید سایه ای می شوی که اگر باشم سردی ات را روی خاطراتم لمس می کنم و تو اگر باشی با من نیستی
اما دیگر رکود بس است من هم میروم .
جایی که دست کس نمیرسد و شاید .......روزی....... معجزه ای تو را به دیارم اورد